به کجا چنین شتابان

ارسال شده در: Uncategorized | ۱

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری ؟

به غبار این بیابان

– ” همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم “

– ” به کجا چنین شتابان “

– “به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا سرایم “

– ” سفرت بخیر اما

تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها ، به باران

برسان سلام ما را “

شفیعی کدکنی

One Response

  1. هتل ارم کیش

    گزیده ای از بهترین اشعار شفیعی کدکنی

    طفلی به نام شادی دیری است گمشده است
    با چشم های روشن براق
    با گیسوی بلند به بالای آرزو
    هر کس از او نشانی دارد
    ما را کند خبر
    این هم نشان ما:
    یک سو خلیج فارس
    سوی دگر خزر

    *************

    در این شب ها
    که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
    در این شب ها
    که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
    و پنهان می کند هر چشمه ای
    سِـر و سرودش را
    چنین بیدار و دریاوار
    تویی تنها که می خوانی
    تویی تنها که می خوانی

    رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
    تویی تنها که می فهمی

    زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را
    بر آن شاخ بلند
    ای نغمه ساز باغ بی برگی
    بمان تا بشنوند از شور آوازت
    درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
    در خواب اند
    بمان تا دشت های روشن آیینه ها
    گل های جوباران
    تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
    از آواز تو دریابند
    تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
    تو بارانی ترین ابری
    که می گرید
    به باغ مزدک و زرتشت

    تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
    ز جام و ساغر خیام
    درین شب ها
    که گل از برگ و
    برگ از باد
    از خویش می ترسد
    و پنهان می کند هر چشمه ای
    سر و سرودش را
    درین آفاق ظلمانی
    چنین بیدار و دریاوار
    تویی تنها که می خوانی

    ************

    در دوردست باغ برهنه چکاوکی
    بر شاخه می سراید

    این چند برگ پیر
    وقتی گسست از شاخ
    آندم جوانه های جوان
    باز می شود

    بیداری بهار
    آغاز می شود

    ************
    آخرین برگ سفرنامه ی باران
    این است
    که زمین چرکین است

    ************

    در آینه دوباره نمایان شد
    با ابر گیسوانش در باد
    باز آن سرود سرخ اناالحق
    ورد زبان اوست

    تو در نماز عشق چه خواندی؟
    که سالهاست
    بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
    از مرده ات هنوز
    پرهیز می کنند

    نام تو را به رمز
    رندان سینه چاک نیشابور
    در لحظه های مستی
    مستی و راستی
    آهسته زیر لب
    تکرار می کنند

    وقتی تو
    روی چوبه ی دارت
    خموش و مات
    بودی

    ما
    انبوه کرکسان تماشا
    با شحنه های مأمور
    مامورهای معذور
    همسان و همسکوت ماندیم

    خاکستر تو را
    باد سحرگهان
    هر جا که برد
    مردی ز خاک رویید
    در کوچه باغ های نشابور
    مستان نیم شب به ترنم
    آوازهای سرخ تو را باز
    ترجیع وار زمزمه کردند
    نامت هنوز ورد زبان هاست

ارسال پاسخ